ای کاش می شد فهمید در دل اسمان چه می گذرد که امشب با ناله ای بغض الود بر دیار این دل خسته اشک می ری
دلیل گریه هام شاید واسه غربتیه که دارم شایدم واسه شستن گناهام باشه نمی دونم احتمالا" هم به خاطر این باشه که ............... از نیاز و نیمکت و سرنوشت و تاریکی و ظلمت و روشنایی و محبت نوشتم.. از کوچه های بن بست رد شدم و با غمی غمناک به سکوت سرد در آن لحظه های دراز دلسپردم... طلب باران عشق را کردمو.... چتر خود را بستم... ضربان قلب جاده را تا مسیر کویر با گوش جان شنیدم.... و اکنون.. دیگر بهانه ای برای گفتن ندارم!!! . . . آره باران بهانه بود، که تو زیر چتر من، تا ته کوچه بیایی وقتي دلتنگت مي شم ُ وقتي ازم دوري وقتي تنهام و نمي دونم چه جوري برسم به روزاي خوبي که باهم داشتيم ای تو کعبه را نگین، یا امیر المؤمنینای تو خلقت را پدر، وی خلائق را امین کن نظر از روی لطف، به تمام پدران روز پدر مبارک مرگ بعد از مرگم مرا در دورترین غروب خاطراتت هم نخواهی دید...منی را که هر نفس با یادت اندیشیدم و هر لحظه بی آنکه تو بدانی برایت آرزوی بهترین ها را کردم... عمری به سر دویدم در جست وجوی یار شبی که آوایِ نیِ تو شنیدم سلام بهونه قشنگ من براي زندگي از زندگي از اين همه تکرار خسته ام از هاي و هوي کوچه و بازار خسته ام دلگيرم از ستاره و آزرده ام ز ماه امشب دگر ، از، هر که و هر کار خسته ام دل خسته سوي خانه خدای من , بر سجاده ای نشسته ام که در هر گوشه آن , از بهاران رفته , یادگارهایی به جای مانده و اینک در انتظار یادگاری دیگر از نو بهاری دیگرند . خسته ام میفهمید؟! همچو گل می سوزم از سودای دل آتشی در سينه دارم ،جای دل سببي ده سن اولاجاقسان ! گونلر سونرا خبريني بير دوستومدان آلاجاقسان ! شايد اوزوله جکسن ! بلکه ده سئوينه جکسن ! نه بيليم ؟؟ سن نه دوشونورسن دوشون اونو دوشون کي اولنده بئله « سني سئويرم » ديه جاغام !!! گاهی این سوال را از خود می پرسیم ،
بی آنکه درپی یافتن جوابی برای آن باشیم .
زندگی انگارروایت یک شروع است ![]()
![]()

:ادامه مطلب:![]()
![]()
![]()
:ادامه مطلب:![]()
![]()
:ادامه مطلب:![]()
جز دسترس به وصل ویم آرزو نبود
دادم در این هوس دل دیوانه را به باد
این جست و جو نبود
هر سو شتافتم پی آن یار ناشناس
...
:ادامه مطلب:![]()
چو آهوی تشنه پیِ تو دویـدم
دوان دوان تا لبِ چشمه رسیدم
نشانه ای از نی و نغمه ندیدم
:ادامه مطلب:![]()
آره بازم منم همون ديوونه هميشگي
فداي مهربونيات چه مي كني با سرنوشت
دلم برات تنگ شده بود اين نامه رو واست نوشت؟
:ادامه مطلب:![]()
:ادامه مطلب:![]()
![]()
:ادامه مطلب:![]()
خسته از آمدن و رفتن و آوار شدن.
خسته از منحنی بودن و عشق.
خسته از حس غریبانه این تنهایی
:ادامه مطلب:![]()
![]()
چيست عشق؟ آتش به جان افروختن کار آتش نيست غير از سوختن
عمر من،روز سياهی بيش نيست از وجودم،اشک و آهی بيش نيست
:ادامه مطلب:![]()
![]()
![]()
![]()
:ادامه مطلب:![]()
![]()
| قالب وبلاگ : قالب وبلاگ |





